…جوان بود اما

…جوان بود اما

عملیات شروع شده بود و زیر آتش سنگین دشمن قرار گرفته بودیم.

همین طور همراه با رزمنده های دیگه تیراندازی می کردم.

که یک دفعه به یک میدان بزرگ مین برخورد کردیم…به دو رو ور نگاه کردیم هیچ راهی نبودیم وتمام منطقه مین گذاری شده بود…

مثل اینکه دشمن از عملیات با خبر شده بود و تمام منطقه رو مین گذاری کرده بود.

آتش دشمن هر لحظه سنگین تر می شد و همین طور بچه ها یکی یکی شهید می شدن.

توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودیم نه می تونستیم جلو بریم نه برگردیم عقب…

wd_b_shhd

که یک دفعه فرمانده گفت:راهی نداریم به جز اینکه مین ها رو خنثی کنیم..اما توی این لحظه با این وقت کم و آتیش شدید دشمن که نمی شد.

یک دفعه یک جوان چهارده ساله که هنوز محاسن صورتش خوب در نیامده بود..گفت: من داوطلب میشم که از وسط میدان مین عبور کنم تا با انفجاریک مین دیگر مین ها منفجر شود و راه برای شما باز شود…

فرمانده یک لحظه به صورت و سر تا پای این جوان نگاه کرد و گفت تو برای این کار خیلی جوانی و جرات این کار را نداری….

اما جوان چنان به فرمانده التماس می کرد تا اینکه توانست فرمانده رو راضی کنه..

او حاضر شد و آرام آرام به طرف میدان مین رفت…که یک دفعه ایستاد و دوباره برگشت به سمت ما..

فرمانده به جوان گفت:جوان من که به تو گفتم جرات این کار رو نداری عیبی نداره خودم میرم…

اما جوان تصمیم خودشو گرفته بود و گفت:نه فرمانده اومدم پوتین هامو در بیارم آخه اینا بیت الماله و سالم,, حیفه تیکه تیکه بشه..

با گفتن این حرف جوان چنان خجالت کشیدم که نمی تونستم سرمو جلوش بالا بیارم…

او پوتین ها رو در آورد,,برگه وصیتش رو به یکه از همرزمانش داد و به سوی میدان مین رفت و………..!!

با انفجار میدان مین راه باز شد و ما به راه افتادیم…همین طور که از وسط میدان مین عبور می کردیم چشمم به بدن تکه تکه شده جوان افتاد و به یاد صحنه اعزام به عملیات افتادم که وقتی چشمم به این جوان افتاد با خودم گفتم این که حتی نمیتونه اسلحه رو بلند کنه چه برسه به تیراندازی کردن…

اما با این کارش به ما درسها داد…اون به معنی واقعی مرد بود و شجاع و عاشق شهادت..

جوان شهید رو هیچ وقت فراموش نمی کنم…

ارسال دیدگاه جدید
شما میتوانید نظر و پیشنهاد خود راجب سایت و مطلب را برای ما ارسال کنید.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

دیدگاهی ارسال نشده است!